مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
104
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پادشاهان ممالك ديگر رسيد ، پادشاهان بنزد پدر او رسولان بفرستادند و او را خواستگارى كردند . آن دختر ، خواهش كس نپذيرفت و شوهر قبول نكرد و با پدر گفت : من شوى نخواهم گرفت . از آنكه من ميخواهم كه فرمانروائى كنم . به زير حكم مردى نتوانم بود . و هرچه كه او بيشتر امتناع كرد ، خواستگاران را رغبت بيشتر شد . پس از آن جميع ملوك به پدر او هديهها فرستادند و در خواستگارى ملكه به دو نامهها نوشتند . پدرش مكرر در اين باب با او سخن گفت . او سخن پدر نپذيرفت و در آخر خشمگين شده ، با پدر گفت : اگر بار ديگر با من در اين باب سخنگوئى ، شمشير گرفته ، قبضهء او بر زمين نهم و نوك او را بر شكم بگذارم و خود را بر آن شمشير بيندازم تا اينكه سر شمشير از مهرهء پشت من بدرآيد . چون پدر اين سخنان از ملكه شنيد ، جهان بچشمش تيره گشت و دلش بر ملكه بسوخت و ترسيد كه ملكه ، خود را بكشد . القصه در كار ملكه بحيرت اندر شده و بفكرت فرورفت كه بخواستگاران چه جواب گويد . و با ملكه بدور گفت : اگر ترا شوهر كردن نشايد ، آمدوشد ترك كن و از جايگاه خود بيرون مرو . پس ملك ، او را به خانه اندر كرد و او را از مردم پوشيده داشت . و ده تن عجوزكان بپاسبانى او بگماشت و فرمود كه ديگر بقصور هفتگانه در نيايد و چنان بازنمود كه از دختر بخشم اندر است . و رسولان ملوك را كه بخواستگارى آمده بودند ، روانه ساخت و جواب نوشت كه : ملكه بدور را جنون روى داده و اكنون در زنجير است و از مردم پوشيدهاش داشتهايم . پس از آن عفريت دهنش با ميمونه گفت : اى خاتون ، من هرشب بدانجا رفته ، از نظارهء جمال او بهرهمند ميشوم و از محبتى كه مرا با اوست ، كسى را نگذارم كه به او ظفر رساند . اى خاتون ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه با من بازگرد و حسن و جمال و قد بااعتدال او را نظاره كن . پس از آن اگر خواهى ، عقوبتم كن و اگر خواهى ، ببخشاى . كه امر و نهى ، تراست . ميمونه بسخنان او بخنديد و خيو بر وى انداخت و به او گفت : اين دختر كه تو او را مدحت گفتى و به نيكوئيش ستودى ، ناخن بريدهء محبوب من نخواهد بود . و اگر تو محبوب مرا بينى ، همه را